آينه وبلاگ رفراندوم روزنوشت هاي سعيد ديگر  در باب فرهنگ،جامعه ،سياست و اون ترنت


Monday, January 08, 2007

refrandom weblog and its reflexes are filtered by islamic rebombing(or reatomic) of iran:

http://saeededigar.blogspot.com/
http://saeededigar2.blogspot.com/
http://saeededigar3.blogspot.com/

and now the appendix of this weblog is presence in this addresses:

main filtered page:
http://saeededigar.blogspot.com/

and fourth reflex anti filter page:


http://saeededigar4.blogspot.com/

2 comments





Hello



I don't even know if you are able read or to translate what I write here. But I just finished reading a captivating cultural studies book with quotes from Iranian weblogs over the Christmas holidays called We Are Iran. As you are quoted in the book you have probably read it but to me it all came as an amazing eye-opener and a revelation.



So when I heard of Sadam's execution (even though the news keeps showing pictures of his atrocities in Iraq) all that I could think of was Iran. I am sorry but I was ignorant of many things until I had read this book and I was so moved by your painful memories of the war and the suffering of your people. I had no idea about the chemical weapon victims in Iran and that even though saddam was the instrument but we in the west are all guilty. Ignorance is no excuse. I am humbled by your long proud history and culture. I had no idea how poetic, graceful and funny ordinary Iranian can be.




To be honest like most people in my country I always thought that Iranians were Arabs. I must also ashamedly add that I studied sociology at university (though 30 years ago) so I should know better. But at least now I know that some Iranians are Arabs but most aren't.



I fell in love with your poetic Persian phraseology and in return I would like to offer you a British poem that came to mind as I read this mesmerising book. William Shakespeare once wrote:



"If you prick us do we not bleed? If you tickle us do we not laugh? If you poison us do we not die? And if you wrong us shall we not revenge?"

Yes he was right and whether English or Iranian we are all one. I was able to laugh and cry with you throughout and It also rapidly enabled me to see past the angry headlines about your president and to know that what ever our beliefs or behaviour patterns we have more in common than we often realise.



You have given me so much and the least I can do is to pick out as many email addresses from this book that I can and send every one of you a heartfelt New Year wish and a Happy Eid.



Abbey Sanderson

0 comments


................................................................................................................

Saturday, April 22, 2006

آي ام الايو بات


كمال سر محبت ببين نه نقص گناه
كه هر كه بي هنر افتد نظر به عيب كند( باور كنيد كه خودم هم نميدانم كه چه ربطي به خزعبلاتي كه در پايين خواهيد خواند دارد ولي بهار است و باران و برگهاي سبز شفاف و …)

مدتي بود نبودم. خوب چيزي هم از دست نرفته. مملكت و سياست و وبلاگ ها و آدم هايش همه سرجايشان هستند(تاكيد مي كنم: تا الان) و به نظر مي رسد اين خانه ي خيالي و فرضي قصد تغيير ندارد

اگر اينجا تحليل سياسي مي خوانده ايد يا اينكه احتمالا اندك كشش و كوششي با نثر بي پدر و مادر ما داشته ايد بايد بدانيد كه همچنان خبري از نوشته هاي ثابت و تحليل هاي مكرر و لابد مزخرف نخواهد بود
آمده ام تا ناراحتتان كنم و بگويم كه همچنان اين سعيد در همدان زنده است و هست و …

اگر موضوع وبلاگ سال شدن وبلاگ نيك آهنگ كوثر و سفر عزراييل حسين درخشان و سينه زدنهاي مرحوم جنت مكان مسعود بهنود در اكبريه هاشمي رفسنجاني را كنار بگذاريم و ابراز تعجب كنيم از اينكه همچنان عليرضا نوري زاده در آن گوشه وبلاگستان مشغول نصيحت كردن آن طفل سابق نيم خراساني و تبريزي است و نگوييم كه چطور از وبلاگ زيتون و عبدالقادر بلوچ و علي قديمي نمي توان گذشت و در اين سال نو اعتيادهاي كهنه را فراموش كرد اما مسلما دوران افول وبلاگهاي سياسي را نمي توان در پي نگفتن ها انكار و پنهان كرد
به هر حال از اينكه مي بينيم علي پير حسينلو- الپر- كمربند انتحاري بسته و به افشاري و عطري و ساير تحكيمي ها حمله كرده همانقدر متعجبيم كه از ديدار و گفتمان سران مشاركت و موتلفه آنهم دو سال بعد از جان كامل به جان آفرين دادن مر هون اصلاحات شاخ زده گشته ايم

بله. گنجي هم آزاد شد. و داستان آزاديش عجيب شباهت داشت به آنچه در پست قبلي نوشته بودم و …

اما از احمد زيدآبادي هم بگويم و تمام. اگر خاطر عنبر و باور انبرتان باشد چندي قبل او با مسعود بهنود بر سر اينكه مقامات جمهوري اسلامي بازي هسته اي را تا رفتن پرونده ي ايران به شوراي امنيت ادامه خواهند داد كلكل انداختند و عاقبت آن شد كه دكتر احمد گفته بود و خبري از عقلانيت متراكم و دقيقه ى نودي حضرات پارچه به سر نشد. كه ظاهرا بر سر همين آس زدن احمدخان، مسعود خان لب ورچيد و از ((روز)) كار خود به شب انداخت و حقير سراپا تقصير نگارنده را نيز به مسلخ قافيه بازي.

الاايحال حالا كه در يك شرط بندي و ريش گرو گذاري يكطرفه اينبار احمدخان زيدآبادي پيش بيني كرده طي روزهاي آينده ج ا ا جام زهر را خواهد نوشيد و اين همه اگم بگم ها و كيك زرد تقسيم كردنها گربه رقصاني قبل از تسليم است و هكذا؛ بايد منتظر بود.

بگذريم. به هر حال ببخشيد كه اين حرف ((گ)) ما هم انزوا گزيده و … به هر حال برادرن و خواهران عزيز رويتان را مي بوسم (البته خواهرها را به قول آن برادر مجلسي -عماد افروغ- كه در جمع معترضين به بدحجابي گاف داده بود؛ از روي چادر)

3 comments


................................................................................................................

Friday, March 03, 2006

به استقبال گنجي برويم


به استقبال گنجي برويم. او به جاي همه ي ما هزينه داد. از جان و عمر و آسايش و روان خويش. به جاي همه ي ما كه خواستيم و نشد، برخواستيم و نااميدانه نشستيم، او خروشيد و غريد و پيش رفت و شكنجه شد و آزار ديد. به جاي همه ي ما.

روزهاي غريبي بر معصومه شفيعي و دختران و مادر وگنجي مي گذرد كه شايد بايد منتظر بود تا ايامي چند بگذرد و شرح جزييات اين روزها را در كتاب و كتابفروشي ها بيابيم. اما فراموش نكنيم كه ذات و كنه استبداد در تمام تاريخ اشتراكاتي داشته است و اين است كه بي علت نيست مروري بر شرح احوال آناني كه روزگاري دچار ظلم ظالم و جور صياد گشته بودند و البته كنون نيز به نحوي ديگر...

--------------

يكي دو هفته مانده به نوروز سال پنجاه و چهار، شاه براي گذراندن تعطيلات زمستاني، به سوئيس و از انجا براي شركت در كنفرانس سران اپك، به الجزاير مي رود.

در مدت اقامتش در سوئيس، دانشجويان مبارز ايراني، از آقاي ژاك برك، -جامعه شناس معروف- استاد دانشگاه سوربن مي خواهند كه به سوئيس برود و از شاه بخواهد كه دكتر شريعتي را آزاد كند و بعد در الجزاير هم وزير امور خارجه الجزاير آقاي عبدالطيف خميستي كه از همكلاسيها و همرزمهاي علي بود، در ديداري كه با شاه در كنفرانس داشت، از او مي خواهد كه دكتر شريعتي را آزاد كند. شاه در آنجا قول مي دهد كه در بازگشت به ايران، علي را آزاد نمايد. در آخرين روزهاي اسفند ماه پنجاه و سه، تيمسار زندي پور، رئيس زندان كميته شهرباني، به دست يكي از مبارزين ترور مي شود. آقاي زندي پور، از كساني بود كه مرتب به علي هشدار مي داد كه شريعتي، اگر حرف نزني و همكاري نكني، تو را اعدام مي كنيم. و كلمه ي اعدام را با لهجه بيان مي كرد. علي مي گفت هر بار مرا مي ديد، مي گفت: دكتر شريعتي، تو بالاخره اعدام هستي. اما علي براي شب عيد آزاد شد و واقعا از سرنوشت خودش و زندي پور در حيرت بود. مي گفت: ((تقدير را ببين، كسي كه مرتب مرا به اعدام تهديد مي كرد، خودش اعدام شده و من آزاد شدم.))

دقيقا به خاطر دارم كه ما بي خبر از همه جا، شب چهارشنبه سوري ( شب عيد هم محسوب مي شد) سال پنجاه و سه به ملاقات علي رفته بوديم، ساعتها انتظار كشيديم اما از ملاقات خبري نبود، بعد از اعتراض ما؛ گفتند، صبر كنيد، مي خواهند، دكتر را آزاد كنند. تا ساعت نه شب من و بچه ها، پشت در كميته منتظر ايستاديم تا اينكه به ما گفتند شما به خانه برگرديد، دكتر خودش خواهد آمد. با نااميدي به خانه برگشتيم، نيمه هاي شب، علي به خانه برگشت. گويا او را تا پشت در آورده بودند. فرداي آن روز، سال نو، يعني سال پنجاه و چهار آغاز شد.

آن سال ما با نبودن علي، نوروزي حزن آلود را براي خود مجسم كرده بوديم، اما با پيوستن علي به جمعمان شور تازه اي در خانه افتاد. احساس عجيبي توام با ناباوري داشتيم، علي بسيار خسته و فرسوده بود همه چيز برايش بي تفاوت بود، صبح زود خبر آزاديش را به پدرش و اقوام و دوستان تلفني اطلاع دادم.
علي هنوز در خواب بود كه زنگ در به صدا درآمد ديديم همه فاميل آمده اند بيدارش كردم با عجله به حياط آمد، شادي و شور غيرقابل وصفي در فضاي خانه ما بوجود آمده بود، سر و صداي بچه ها صداي خنده و گفتگوي مهمانها و همچنين در حياط كه هنوز باز بود، موجب شد كه حاجي فيروز و دار و دسته اش به درون خانه كشيده شدند [...]بچه ها به هيجان آمده بودند، همسايه ها از خانه ها سر به بيرون كشيده بودند و تماشا مي كردند، و علي به ظاهر خوشحال بود ولي من كه با حالات روحي او آشنا بودم مي ديدم كه در خود فرو رفته است. بعدها به من گفت كه اصلا نمي توانسته به خصوص در آن روزهاي اول از فكر هم بندان و زندانيان بيرون بيايد و از طرفي پس از هجده ماه زندگي در سلول انفرادي و تاريك چشمانش تحمل نور خورشيد را نداشت. به يكي از دوستانمان گفته بود:

(( در آن روزها كه از زندان بازگشتم، خانه را بي در و ديوار احساس مي كردم چون ماهها در سلول بسته گذرانده بودم))
[با اندكي تلخيص از كتاب طرحي از يك زندگي - نوشته پوران شريعت رضوي]


احتمالا شما نيز با خواندن سطور بالا همچون حقير نگارنده به مقايسه وقاحت و قساوت دو رژيم گذشته و حال ايران -پهلوي و آخوندي- دست زده ايد و ...
به هر حال مردد بودم كه عنوان اين كلام را چه بگذارم و اين ها به ذهنم رسيد:

از محمدرضا تا سيدعلي
از تيمسار زندي پور تا قاضي مرتضوي

يا كه به شكلي ديگر:
از شريعتي تا گنجي
از پوران تا معصومه
...
مسلما اينها چندان مهم نيست. مهم اين است كه به استقبال گنجي برويم. او به جاي همه ي ما هزينه داد. از جان و عمر و آسايش و روان خويش. به جاي همه ي ما كه خواستيم و نشد، برخواستيم و نااميدانه نشستيم، او خروشيد و غريد و پيش رفت و شكنجه شد و آزار ديد. به جاي همه ي ما.

4 comments


................................................................................................................

Monday, December 05, 2005

تطابق شتابزده نيازهاي اجتماعي و ساختار حكومتي

در پي مطلبي با عنوان ((احمدي نژاد؛ نمود عيني ترميدوري انقلاب اسلامي)) كه حدود يك ماه قبل در اين رفراندوم بلاگ خوانديد؛ ظريفي از خوانندگان به نكته قابل توجهي اشاره كرد و آن اينكه تنها حكومت نيست كه به عقب رفته و مي رود بلكه جامعه نيز متعاقب آن به عقب كشيده شده و مي شود.
به عبارتي دگر حكومت با تنزل افكار و خواسته ها و فرهنگ جامعه در پي ((قابل تحمل)) كردن خود براي جامعه است و …

و اما اين حاشيه مهم تر از متن در ذهنم بود تا اينكه چندي قبل و در كتاب روانشناسي كمال –اثر دوآن شولتس -كه به بررسي روانشناسانه نيازهاي انسان و فرضيات و تئوري هاي مختلفي كه حوالي اين موضوع بيان شده بود برخوردم. از جمله يكي نظريه مطرح توسط آبراهام مزلو و آن بحث سلسله مراتب نياز كه در ذهن سياسي بين حقير سر را پا تقصير، راهي به بيرون جست و نتيجه اش مطلبي است كه تحمل كرده و اينك مي خوانيد.

نظريه آقاي مزلو ميگويد افراد انساني داراي پنج نياز اساسي هستند:
يك- نيازهاي زيستي (آب، غذا، مسكن و…)
دو- نيازهاي ايمني (امنيت، بيمه، ثبات شغلي و …)
سه- نيازهاي اجتماعي (يا نيازهاي وابستگي به گروهها و تيم ها و…)
چهار- نيازهاي احترام (آزادي و محترم بودن عقايد و رسوم و وجود زمينه رشد چهره هاي محبوب)
پنج- نيازهاي خود يابي (تحقق ذات، رشد غايي و ميل به كمال ممكن و…)


نظريه وي ميگويد افراد تلاش مي كنند تا اين نيازها را به ترتيب ارضا كنند. به طبقه بندي فوق دو نياز شناختي و زيبايي شناسي نيز افزون شده كه بين نيازهاي چهارم و پنجم گنجانيده مي شود.
و باز اين نظريه فرضياتي هم دارد كه عبارتند از: نياز ارضا شده برانگيزاننده نيست، در يك زمان فقط تعداد محدودي از نيازها برجسته مي شوند، ارضاي نسبي نيازهاي سطح پايين مقدمه طرح نيازهاي سطح بالا هستند و…

به ذهنم اينطور گذشت كه اگر بتوان براي انسانها و جامعه اي كه درگير برآورده كردن هر يك از طبقات اين سلسله مراتب است، نوعي حكومت متناسب و درخور نيز در نظر گرفت، يكي از ترتيب هايي كه مي شود مطرح كرد اينچنين ميتواند باشد:

يك- نيازهاي زيستي (انواع حكومت هاي سراسر توتاليتر همچون حكومت ليبي و …)

دو- نيازهاي ايمني (حكومت ميلاريته يا نظامي با لعابي از شبه دموكراسي همچون حكومت پاكستان و …)

سه- نيازهاي اجتماعي (طيفي از دموكراسي مردمي متزلزل تا دموكراسي پوپوليستي و همچنين اغلب دموكراسي هاي سكولار همچون حكومت تركيه و … )

چهار- نيازهاي احترام (ليبرال دموكراسي)

پنج- نيازهاي شناختي (فدراليسم، حكومت دموكراتيك نخبگان علمي، گرايش و ميل به حركت از بوروكراسي به ادهوكراسي سازماني)

شش- نيازهاي زيباشناسي (دولت سبز، رسمي و تشريفاتي)

هفت- نيازهاي خوديابي (حكومت دقيق و نامحسوس، ايده آليستي و شبه آرماني)


و با اين اوصاف، حكومتي كه به لحاظ ايدئولوژي و ساختار عقب تر از نيازهاي جامعه قرار دارد؛ براي بقا و زنده ماندن دو راه پيش رو دارد: نخست آنكه درصدد به روز كردن و ارتقا خود برآيد (اصلاحات ساختاري و ماهيتي حقيقي) و دوم اينكه به تكاپوي آن بيافتد تا جامعه ي از اسب افتاده را از اصل نيز بياندازد و طبع و سرشت و ذائقه و فطرت مردمان را نيز همچون سطح زندگي اقتصادي و مادي آنها تنزل دهد. بي شك در مورد جمهوري اسلامي و اينكه كدام يك از راهها را برگزيده احساس خوانندگان اين كلام مدلل تر از هرگونه كلام است.


و اينك چند نكته:
- خود جناب مازلو قصد نداشت تا بگويد اين سلسله مراتب نيازها كليت و جامعيت دارد بلكه معتقد بود الگويي است كه در اغلب موارد صادق است.

- ميدانم كه اينطور معادل گرفتن نوع نظام سياسي و نيازهاي اجتماعي كار چندان درستي نيست و به ساده انگاري شانه مي زند و در صورت درست بودن ماهيتي آن، بيان نوع حكومت هاي معادل احتياج به دقت و تحقيق فراوان دارد كه نه در تخصص نويسنده است و نه بنده از وقوع يا عدم وقوع چنين امري اطلاعي دارم . آنچه در بالا آمد صرفا نظر شخصي ، ارزيابي شتابزده و نگرش فردي نگارنده به نظام هاي سياسي است.

- به دلايلي براي رده هاي چهارم به بعد ترجيح دادم از نوشتن مثال صرف نظر كنم.

- معتقدم كه تاريخچه جمهوري اسلامي چيزي بوده در بين رده هاي اول تا سوم اين جدول و در حال حاضر بيشترين شباهت را به رده و دسته بندي دوم -حكومت ميلاريته يا نظامي با لعابي از شبه دموكراسي - مي برد. هرچند كه وجود مبارك حضرات جنتي و مصباح و امثالهم، آن لعابها را نيز بر نمي تابد .

1 comments


................................................................................................................

Saturday, November 19, 2005

چند تا لينك و ديگر هيچ
يه سري لينك از چند هفته قبل تو فيوريزم قلنبه شده بود كه گفتم از خجالت حضورشان راحت بشم:

كميته مبارزه با سانسور(+)

خردبير: خودش (+)

تراژدي ما ايرانيان؛ نوشته اي از اعماق درد به قلم تواناي احمدزيدآبادي (+)

وبلاگ خواندني سپهر ايران(+)


سه لينك از صبحانه:
معجزه معماري قرن در شهرك محلاتي؛ بخوانيد و ...(+)
افاضات دندان شكن خاتمي ؛ قابل توجه دوستان خاتمي پرست (+)

مصباح يزدي خودش را در رديف ملاعمر ميداند(+)




................................................................................................................

Friday, November 18, 2005

از مشيري و در يادبود فروهرها

...
من واژه واژه مثل شما حرف مي زنم من، سالهاست بين شما، با همين زبان فرياد مي كنم:

-اينگونه يكدگر را در خون ميفكنيد
پرهاي يكديگر را،
اينگونه مشكنيد
مرگ است اين گلوله چرا مي پراكنيد؟
ننگ است...
براي چه مي زنيد؟
آيا شما
يك لحظه، يك نفس، نه، كه يك بار
در طول زندگي تان فكر مي كنيد؟
سوگند مي خورم همه با هم برابريد،
در چهره برادر با مهر بنگريد...
من از زبان باران،
من از زبان برگ
من، از زبان باد، نمي گويم اين سخن
من واژه واژه مثل شما حرف مي زنم
من،
با زبان اشك، اينك...
آيا شما به خواهش من، پي نمي بريد؟

[اينگونه هموطن خود در خون ميفكنيد]

فريدون مشيري
...
من واژه واژه مثل شما حرف مي زنم من، سالهاست بين شما، با همين زبان فرياد مي كنم:

-اينگونه يكدگر را در خون ميفكنيد
پرهاي يكديگر را،
اينگونه مشكنيد
مرگ است اين گلوله چرا مي پراكنيد؟
ننگ است...
براي چه مي زنيد؟
آيا شما
يك لحظه، يك نفس، نه، كه يك بار
در طول زندگي تان فكر مي كنيد؟
سوگند مي خورم همه با هم برابريد،
در چهره برادر با مهر بنگريد...
من از زبان باران،
من از زبان برگ
من، از زبان باد، نمي گويم اين سخن
من واژه واژه مثل شما حرف مي زنم
من،
با زبان اشك، اينك...
آيا شما به خواهش من، پي نمي بريد؟

[اينگونه هموطن خود در خون ميفكنيد]

فريدون مشيري

0 comments


پورنو اسپرت ايسلامي برره اي



اقدام جهان سومي وار حسين رضازاده در برداشتن قاب عكس كذايي در مراسم اهداي مدال قهرماني سنگين وزن هاي وزنه برداري، موجب اظهارنظرهاي فراواني راجع به او و سياست هاي ورزشي و ورزش سياسي در ج.ا.ا شده است

اين حقير برخلاف ديگراني كه اين مساله را اصلا سياسي ميدانند معتقدم رضاضاده با بالاي سر بردن عكس پورنوي خود در حال پاچه خواري و چاپلوسي و خ...مالي رهبر معظم صرفا يك اقدام نوديسمي و پورنوپرستي انجام داده و لاغير

بالاخره هرچه باشد در اين مملكت گل و بلبل ورزش ما عين سياست و سياست ما عين ديانت و ديانت ما عين سكسولانه ماست

اين عكس هم تقديم به آنهايي كه چندان در جريان نيستند

2 comments


................................................................................................................

Sunday, November 06, 2005

احمدي نژاد نمود عيني ترميدوري انقلاب اسلامي



اينك چنان حكومت ايران يكدست شده كه وقتي مي گوييم ((محافظه كاران ايران فلان مي گويند)) مراد از آن همان نظرات ((تماميت حاكميت جمهوري اسلامي)) است و بالعكس. اين دو معني، به لطف سه انتخابات پر تقلبي كه در دوران رياست جمهوري آبدار چي وار خاتمي برگزار شد، مترادف و هم معني شده اند.

سخن از حكومتي است كه صداي مخالفان را خفه كرده، منتقدين را لب دوخته و حالا حتي اظهار نظر دوستان مشفق را هم زائد مي بيند. اشاره دارم به آن كه رسانه ي مجازي فردي چون محسن رضايي، فرمانده اسبق سپاه پاسداران را تاب نياورده اند و علاوه بر هجمه فيزيكي به تشكيلات سايت، از فيلتركردن آدرس آن فروگذار نشده اند يا امثال عماد افروغ را صلا و نداي ((خفه شو)) رسيده است

در ايران حلقه ي خودي و غيرخودي و نخودي ها (سياست گريزان) در حال شفاف شدن است. بلاانقطاع خودي ها كمتر و غير خودي ها بيشتر مي شوند اما نخودي ها در گسل عميق بعد از انتخابات دارند تكليف خود را مشخص مي كنند. يا به پيروان ولايت مي پيوندند و يا به مخالفان آن. و اين به گمانم از اولين آثار مثبت قهر با صندوق هاست.

--------
كجاست كرين برينتون تا ببيند آخرين انقلاب مهم معاصر نيز بنا به فرضيه ي- حالا ديگر به مرز نظريه رسيده او- به عاقبت و عقوبت انقلاب اكتبر شوروي و كبير فرانسه و استقلال آمريكا و 1646 انگليس رسيده و نزديك مي شود.

ترميدوري، بازگشت، ارتجاع، حركت دوري و گام به گام و استحاله اي به وضعيت قبل از قيام و انقلاب بازگشتن. اين چيزي است كه همه ما ايرانيان، با هر تفكري، آن را به قسمي درك كرديم آنگاه كه رجوعتان بدهم به آن لحظه ي تلخ تاريخي كه لبان محمود احمدي نژاد به دست معلول سيدعلي خامنه اي بوسه مي زد و خاتمي نظاره گري بود مبهوت و وامانده. درست است. به مراسم سلام شاهانه ي آن سايه ي خدا مي ماند كه متواري شد.

هرچند از همان ايام تلخ تر از زهري كه روح الله خميني، مصدق را به زبان و ادبيات خود دشنام داد((انشالله كه مسلم بوده است)) و فرداي انقلاب دوم و كشيده شدن دولت ميانه رو بازرگان به بن بست استعفا، بودند آگاهاني كه شروع اين تغيير را دريافتند و هشدار دادند.

كام يافتگان از قدرت اسلامي نيز خود دم از انحراف زده اند. بي دليل نبود آن همه حساسيت به سرنوشت شوروي و آن قياسها كه در جمع خوديها كردند به آن موضوع و بعد از دوم خرداد خاتمي را با گورباچف مقايسه كردند و مدام به دنبال تخريب چهره يلتسين هاي احتمالي و بالقوه بودند و نمايندگي ولي فقيه در دانشگاه كتابها اضافه كرده است به واحدهاي دروس دانشگاهيان و يكي شان هم (( انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن)) و ..

اگر روزگاري محمدرضا پهلوي، از دعوا و كشمكش ميان علم و هويدا به دنبال تعادل قوا و دفع توطئه هاي احتمالي بود، حالا سيد علي خامنه اي از يك طرف در انتخاباتي نمايشي، مترسكي به نام احمدي نژاد را از خم رنگرزي بيرون مي آورد، از طرفي يادش مي افتد كه بعد از چند سال آيين نامه اي را تصويب كند كه اختيارات مجمع تشخيص مصلح نظام (بخوانيد هاشمي رفسنجاني) را گسترش مي دهد. توازن و تعادل. بند بازي. يا هرچه اسمش را مي گذاريد…

اگر در دوراني حسينعلي منتظري، با تروتسكي مقايسه مي شد، امروز عباس سليمي نمين و عماد افروغ و الياس نادران و امثالكم نمود لشگر اقتدارگرايان ترسيده اي هستند كه خود از نتيجه افكار دگم انديش خود وحشت كرده اند. اما چه بخواهند و چه نخواهند، مصباح افكاريات باقلواي همين حضرات است كه بر آسمان خرمقدس مآبان روزگار قمري شده و تلالويي دارد بر مدار و اقبال .

امروز در جمهوري اسلامي همه با هم برابرند منتهي در گذر ايام بعضي برابرتر شده اند. خوك هاي قلعه حيوانات و آن تلاش براي استقلال در آسياب گندم و بحران مداوم در ساخت آسياب كه شده بود وسيله ي توجيه دزديها و استحاله معكوس خوك ها را شباهت قريبي است با ماجراجويي هاي هسته اي ملاياني كه با چند مليون معتاد، چند مليون بيكار، چندمليون فقير و لشگر تن فروشان و قاچاقچيان و آمار بالاي بزه و جنايت و فرار سرمايه و مغزها و نقض حقوق بشر و يدك كشيدن عنوان بزرگترين زندان روزنامه نگار در خاورميانه به دنبال غني سازي اورانيوم و توليد كيك زرد و آب سنگين افتاده اند.

مهندس عبدالله رياضي را در آن مجالس شاهنشاهي مقايسه كنيد با دكتر حداد عادل مجلس هفت رژيم و انصاف بدهيد كه نه تنها پيشرفتي در كار نشده كه پسرفتها نيز حاصل شده.

راستي اين روزها كسي فهميد از كي و چه زماني حزب اللهي ها تصميم گرفتند تا ديگر از خير بستن آن دگمه ي آخر اخلاص بگذرند و حتي آن عمل را به شوخي فيلم ها و سريال هاي رسانه ملي حوالت دهند؟ دكتر مهندس محمود احمدي نژاد را با آن باديگاردهايش مقايسه كنيد با احمدي نژادي كه در دهه شصت سوار بر موتور سيكلت در خيابانها چرخ ميزند و از پس دو چشماني كه در ميان انبوه ريش هاي ژوليده برق ميزند، دنبال مورد(منكرات) است و…


و روشن است كه نگارنده برخلاف ساده انگاراني كه اين تحولات را نشانه ي پيشرفت مي بينند، آن را نمود دروغ مضاعف و پيچيدگي بيشتر در مكر و حيله گري مي دانم و مي بينم

4 comments


................................................................................................................

Home
 نقل مطلب از اين وبلاگ تنها با درج منبع بلامانع است

blog*spot
get rid of this ad | advertise here

**************